دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
دردِ مردم زمانه است
مردمی که چینِ پوستینشان
مردمی که رنگِ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلدِ کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمامِ استخوانِ بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روحِ من
شانه های خسته ی غرورِ من
تکیه گاهِ بی پناهیِ دلم شکسته است
کتفِ گریه های بی بهانه ام
بازوانِ حسِ شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
دردِ دوستی کجا؟
... .
نمی تونم باور کنم که شاعر گرانبهای ما، دکتر قیصر امین پور هم از دستمون رفت... ![]()
و برای همیشه به دنیای باقی پیوست.
خستگیات تموم شد شاعر!![]()
روحت شاد و نامت جاوید! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حرف های ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
![]()